برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم
بیتابم و از غصهٔ این خواب ندارم
زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود
درماندهام و چارهٔ این باب ندارم
آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب
دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم
ساقی می صافی به حریفان دگر ده
من درد کشم ذوق می ناب ندارم
وحشی صفتم اینهمه اسباب الم هست
غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
نه حق نمک را شناختی نه حق هیچ را بخند و خنده شادمانه بزن برای آنکه میدانی میگم بلد بودم ادب کنم اما نمیخواهم
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
و هیچ کس مثل خودم نمیداند چه جفایی در حقم کردی...
چه خنجری از پشت زدی
چه خنجری بس، تلخ، تیز و خون آلود
کسان زیادی بر من خنجر زده اند
تو نیز محکم، محکم و محکم
من میدانم و خدای من.
نوش جانم که خود خنجر برایت هدیه گرفتم
خودم به دستت دادم
و خودم خواستم.
دمت گرم و سرت خوش باد
در پناه صاحب نامم
ما زیاران چشم یاری داشتیم، خود غلط بود ...
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
اشتباه بررگی میکنی و متاسفم میشم که روزی بفهمی که خیلی دیرخیلی به من اعتماد کن مطمئن باش درست میگم
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
این همه از دردهایم گفته ام باز آمده
می نویسد : خوش به حال دلبر تو! آفرین!
من که شاعر نیستم تا عاشق شعرم شوی
من فقط یک عاشقم بگذار تا شعرم شوی...
با من از ماندن بگو، رفتن تباهم می کند
خوب می دانی غمت خانه خرابم می کند
من به لبخند دو چشمان تو عادت کرده ام
ترک عادت هم که می دانی چه کارم می کند؟
قدر یک دم دست هایت را ز دستانم مگیر
فکر یک دم بی تو،بر مردن مجابم می کند
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری
برچسب:
نویسنده: بردیا نظری